خرید بک لینک

وسط گریه هام بم گفت

میدونی چرا دیگه جلوی تو زنگ نمیزنم بهشون؟

چون میدونم اونا دارن حرف سربالا میزنن و این حرفا فقط تو رو عصبی تر میکنه...


جاندوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ 10:58

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 15:59

تکوندن ذهندر حالی که امروز، صورتم رو با حالت خالصی از پف دیدم، صبح سرکار نرفتم. ناهار نخوردم. صبحانه ی آدمیزادی هم نخوردم. تا دلم خواست هله هوله خوردم و تا جایی که دلم کشید گریه کردم. میم زنگ زد. گریه کردم. خواهرم زنگ زد و نصیحتم کرد و گریه کردم. به سه تا چمدون نگاه کردم و گریه کردم. همیشه فک میکردم چمدون بزرگه رو برای مهاجرتمون، پر پر میکنم. چرا که چمدون بزرگه، خیلی بزرگه و ما هیچ سفری نرفته بودیم که بخوایم چمدون به این بزرگی رو با خودمون ببریم.اما عصریخودمو تکوندم.ب خودم گفتم هزار روزت رو گند زدی که چی بشه؟ دستت داره فلجت میکنه، چیشد؟به خدا گفتم روح بزرگی به من بده. دلم دگ جا نداره با این همه نفرت. و خب ب خودم قول دادم فعلا دگ با هیچ کدوم شون حرف نزنم. هم مادرش هم پدرش، تشنج فکری منو بیشتر میکنن.حالا چالش بزرگتری پیش رومه.چالش دوباره دوست داشتن ادمی که با کل سلول هات دوسش داشتی...همیشه بعد از له شدن فراوون، خودمو تکوندم. اشک ریختم. ولی پاشدم. چاره ای جز پاشدن هیچ وقت نداشتم. جان • دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ • 17:57 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 15:59

قهر در ابعاد گسترده...پریروز مامانم زنگ زد. گفت مامان میم گفته جانا انگار قهر کرده با ما. بخدا ما دنبال فروش زمینیم. راکده.مامانم گفته بوده نه بابا اینجوری نیست. بعدم زنگ زد ب من، که بهشون زنگ بزن. گناه دارن. گفتم مادر من! من اینقد اینجا روانم تیکه پاره شد، تو هنوز میگی زنگ بزن؟گفت اصن اشتباه کردم. هر وقت حالت بهتر شد زنگ بزن. و خب تعجب کردم. چرا؟ چون مامان من همیشه اون ادمی بود که سلامت روان بچه ش، براش کم اهمیت تر از بقیه ادما بوده! و انتظار داشتم مث همیشه تا آخر مکالمه هی بگه نه عیب نداره. تو زنگ ت رو بزن! و خب دقیقا همون شب مامان میم به من و میم زنگ زد. همون وخت داشتم همینا رو ب میم میگفتم ک مامانم گفته و اینا.هیج کدوممون جواب ندادیم. اون شب میم حرفایی رو زد که تا عمق دلم کباب شد. گفت هرچقدر بی خاصیت تر باشی، انگار بهتره. عمرمو گذاشتم درس خوندم. به هیچ جایی نرسیدم. عمرمو گذاشتم سر به راه بودم، هیچی نشد. هرچی میدوم به هیچ جا نمیرسم.گفتم یاد بگیر بخوایی. یاد بگیر. این ک مثلا خونوادت بودن و میگفتن دوستت دارن، تازه به خودشون اومدن. تو از بقیه ادما چه انتظاری داری با مظلومیت و سکوت بهت چیزی بدن..گفت نمیدونم هدف خدا چیه دقیقا. تو اوج جوونی، خدایی که درگیر سرطانت میکنه، تا لب مرگمیبرتت، میخواد چی بشه؟ هدف ش چی بوده؟ بعدشم که هی هرچی میدوی، کم میاری. لال گوش دادمهیچ وقت میم رو این قدر شاکی ندیده بودم...جان • دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲ • 23:57 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 15:59

مشاوره من . . دوستان عزیز، با احترام ازتون خواهش میکنم، وقتی هیچ اثری، تو هیچ کدوم از پستا ازتون نبوده وبعد اینقد مصرانه تلاش میکنید رمز رو برای پستای رمز دار بگیرید، خواهش میکنم دست بردارید از پیام دادن بهم. واقعا تو شرایط خوبی نیستم و دلمم نمیخواد فقط در جهت ارضای کنجکاوی تون برای این که بدونید چه اتفاقاتی افتاده، رمز رو براتون بفرستم. خواهش میکنم دست بردارید.

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 18:44

امروز دقت کردم من داد بیشتری میزنم بیشتر قهر میکنم. بیشتر عصبانی م. منی که واقعا تو دنیای واقعی ب کسی فحش نمیدم و نهایت فحشم گاجیدن بود، واقعا از ته دلم به مامان و باباش فحش دادم... دست چپم درد میگیره و با کل وجودم میفهمم چقد خشمگینم. ... . ادامه رمز دار

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 17:31

قره بالای گوگولوسط این هیاهوهمون خانم دکتر مذکور ک قبلا گفته بودم درباره ش، استوری واسه روز پزشک گذاشته بودو تو دلم گفتم ای دل غافل.. قره بالا...قره بالای قشنگروزت با یک روز تاخیر مبارک مهربون جان❤️

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 17:31

امروز میم نوبت مشاوره داشت. تنهاش گذاشتم رفتم دفتر ادامه

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 17:31

صفحه بندی